من هر روزو هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟
پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد می زنم
تنهایی ات برای من...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشکهایت برای من...
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تامن هم بشنوم صدایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را...
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
در هواى حرم، ذرّات عشق و بىقرارى جريان دارد. ابرها مىبارند و هوا را تصفيه مىكنند. گلدستهها آسمان را نشانه رفتهاند و مثل انگشت سبابه ، ابرها را نشان مىدهند. نقشهاى اسليمى و گلهاى خوش نقش بر در و ديوار پيچيدهاند و همين طور بالا رفتهاند ؛ گويى نقشها و طرحها مثل پيچكهاى دم صبح ، همه حرم را در برگرفتهاند و گل از گلشان شكوفا شده.
گنبد ، طلا فروشِ لحظههاى عشق است. خرمن طلا را در آفتاب دم صبح به باد مىدهد و دل زائران را به تپش وامىدارد. گفتم دلِ زائران... امان از دل زائران كه در نزديك ضريح ، به آتش كشيده شده است. دلها با ديدن ضريح، شعلهور مىشوند و مىسوزند. از زمين و زمان ، خوشى مىبارد. زائران و كفتران يكى شدهاند و ناگاه... صداى نقارهها فضا را درهم مىريزد. آقا جان تولّدت مبارك!مارو فراموش نکن
!
آه
چه قدر آرومم الان
انقدر آرومم كه با تمام احساسم تو رو در آغوشم حس مي كنم
آخ .... هميشه خيلي چيزها رو دوست داشتم بهت بگم
آخ
دلم براي خيلي چيزهاي تكراري تنگ شده
دلم
دلم ميخواد با هم ميرفتيم دريا
دريايي كه وقتي من و تو توشيم و تموم ماهي ها فقط من و تو رو نگاه كنن
مي دوني امشب خيلي آرومم
خيلي آروم
آخ
ديگه اشكام نمي ياد
آخه الان رويايي دارم با تو كه هيشكي معني اون رو نمي فهمه
چون نمي دونن وقتي كه عشقت با تمام رويا پيشته
چه حس قشنگي
آه
ديگه قلبم الان تير نمي كشه چون پيش توهه
مي خوام يه نامه بنويسم
ميخوام نامه ام رو قصه كنم
تا همه بدونن عشق من و ..... غم نداره درد نداره
بلكه زيباست
من هر روز دارم ديوونه تر مي شم
شايد اون موقع ها كه پيشم بودي وقتي شاد بودم شايد يكم تو رو از ياد مي بردم
ولي الان تو شادي هام تو غمهام و تو تنهاييهام فقط تو باهامي
دوست دارم
عشق من
.
.
.
.
امشب یادت را با خواب خود پیوند زده ام
و تو در رویا همچون باران غم بر یاس شعرم می باری
ومی گذری از من و شعرم
و بهانه ی جاری شدن را میگیرم.
بگذار تا دریچه ی قلبم را به روی احساست بگشایم
و یاد ایام شیرین با تو بودن را تا ابد در کنج خاطرم نگه دارم.
امشب ساعت ها با يادت سر كردم با
گلهای آفتابگردان تنهای کنار باغچه می خندم با باد
می رقصم و با باران می بارم.چقدر دوستشان دارم
وقتی با من یکی می شوندو در شط احساسم جریان
می یابند.ولی برای من هیچ چیز زیباتر و آرام بخش تر از
دستان تو نیست و برق چشمانت که حتی باران ترجمه اش
را نمی داند.

به نرمی پرپرواز
به خوش عطری یک نسیم
و به آرامی رقص يك قاصدك در باد
در دل بیقرار من آشیانه ساختي و زردی رخسارم را با مهربانی هایت گلگون ساختی.
ای شبگرد کوچه های خلوت دل من برایم فانوس بیاور.فانوسی از جنس نگاه های پر نورت
فانوسی از جنس سپیده که روشنایی اش تا فراسوی امروزهایم را روشن کند.

