تبليغاتX

SongCode.blogfa غریبی آشنا




مرگ پایان کبوتر نیست...

يك سال گذشت از اون روزي كه بعد از اون تماس تلفني در اوج ناباوري،‌خودم رو كشوندم توي اتاقم و مانتو و روسريم رو برداشتم و نفهميدم چه جوري خودم رو كشوندم توي ماشين و هوار زدم.اون احساس تنهايي وحشتناك...
  يك سال گذشت از اون شبي كه سخت ترين شب عمرم بود شبي كه تو توي اوج ناباوري اونم شب تولد امام رضا واسه هميشه رفتي...
يك سال گذشت از اون شبي كه واسه اولين بار گريه هاي بابا رو ديدم كه چه جوري بيهوش شد و بعدشم داد ميزد خونه خراب شده....
يك سال گذشت از اون شبي كه با تمام وجود دم در بيمارستان خدا رو صدا زدم...
يك سال گذشت از اوني روزي كه ناباورانه ازخواب بيدار شدم . با استرس نشسته بودم يه عالمه فكرهاي ترسناك توي ذهنم بود.خواهرم،‌خاله م،‌خودم،‌مادربزرگم دخترخاله هام ...با همه اون مصيبت يادم بود كه دارم به يه تاريخ ترسناك نزديك ميشم...اومدم بهشت رضا دلش رو نداشتم بيام توي غسالخانه و ببينمت.ميخواستم تصويرت همونجوري كه توي ذهنم بود بمونه.باورم نميشد اوني كه زير اون پارچه سفيد آروم دراز كشيده تويي.اون هيكل ظريف و كوچولو...هر لحظه احساس ميكردم داره به آرومي نفس مي كشه .ميدونستم كه اینا همه توهمات منه.ولي ته دلم آرزو داشتم واقعيت باشه
گذشت اون روزهايي كه پر از ترس و حشت بودم.روزهايي كه خيلي سنگين بودم.وحشتناك احساس تنهايي ميكردم.يه خلا وحشتناك.خودم هم اصلا حال و روز درستي نداشتم.داغون بودم.توی اون همه مصیبتی که پارسال سرمون اومد رفتن تو دیگه اوجش بود...ولي هنوز به نبودنش عادت نكردم.ميدونم اون جاش خوبه.ميدونم خودش همين رو ميخواست.ولي من دلم براش تنگ شده.صداش همش توي گوشمه.خاطراتش و اون تلفنهای طولانی که باهم داشتیم همش توی ذهنم رژه میرن...
روزي نبوده كه يادش نيوفتم.دلم براش تنگ شده درسته اگه قراره دعايي بهش برسه از راه دورهم ميرسه اما هر پنجشنبه همه دوس دارم ير مزارش باشيم.

روحت شاد،‌يادت گرامي


| +| نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10:37 توسط رز |


مادر

توي بيست و... سالي كه از عمرم ميگذره هميشه پاييزكه ميشد حس خوبي بهم دست ميداد چون من تو پاييز بدنيا اومدم اما پاييز امسال فهميدم همونجوري كه اين فصل برگهايي رو كه بهار با مهربونيش سبز كرده رو زرد و قرمز ميكنه و زير پا مي ندازه همونجورم زيبايي زندگي ما رو ازمون گرفت .حالا نمي دونم بايد ازش متنفر باشم يا نه................

چقدر مي تونه حس ادم نسبت به يه چيزي كاملا تغيير كنه چه تغيير خوب چه بد و متاسفانه تغيير حس من نسبت به پاييز بي نهايت بد شد اونم توي 3 روز.

پس پاييز برام به اين معني شد مرگ زيبايي.....مرگ خورشيد توو يه غروب قرمز.....و مرگ عزيزترين اونم مادر.

19آبان سراسر غم روز فوت مادرم روز بقراري او كسي كه ارامم ميكرد.....

 من بزرگ شده ام اما فكر ميكني به تو نياز نداشتم كه تنهاييم گذاشتي؟من از انروزي كه نحيف و ضعيف بدنيا امدم به تو نياز داشتم ودارم پس چرا صداي اشناييت .........محبت خالصانه ات....... و تكيه گاهم سايه اش از سرم كوتاه شد.

دنيا را در بيست سال گذشته شناختم اما گويا در كشف سرابي وقت گذراندم.........همه گفتند اين است وآن است اما حالا مي فهمم با تقدير و سرنوشت نمي شود جنگيد آن شود كه خدا خواهد.

دوري از تو مادرم وجودم را ذره ذره مي سوزاند و من در التهاب اين تنهايي فرياد ميزنم التماس مي كنم ..... مادر بيا٬ مادر بيا ٬ بیا مرا در آغوش بگیر ٬ آرامم کن پیش از آنکه در این دوري نابود شوم مادرم کودک تو صدای آشنای ترا میخواهد که برایم آن لالایی آشنا را بخواني.......

مادرم تنهایی و غربتت دلم را میسوزاند اما من ظریفتر و نحیفتر از آنم که کاری کنم جز اينكه چون دلسوخته اي بسازم و بسوزم.....

مادرم به جرعه هاي محبتي كه به من نوشاندي تنهاييم مگذار و هميشه بيادت هستم .


| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 7:49 توسط رز |


تعطیل شد
 

اینجا با همه ی خاطرات خوب و بدش تعطیل شد.

 


| +| نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 8:12 توسط رز |


دلتنگی

من هر روزو هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی ؟

پنجره اتاقم را باز میکنم و فریاد می زنم

تنهایی ات برای من...

غصه هایت برای من ...

همه بغضها و اشکهایت برای من...

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تامن هم بشنوم صدایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را...

دلم برایت تنگ شده

دوستت دارم ...

| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 19:56 توسط رز |


هوای حرم

 

در هواى حرم، ذرّات عشق و بى‏قرارى جريان دارد. ابرها مى‏بارند و هوا را تصفيه مى‏كنند. گلدسته‏ها آسمان را نشانه رفته‏اند و مثل انگشت سبابه ، ابرها را نشان مى‏دهند. نقش‏هاى اسليمى و گل‏هاى خوش نقش بر در و ديوار پيچيده‏اند و همين طور بالا رفته‏اند ؛ گويى نقش‏ها و طرح‏ها مثل پيچك‏هاى دم صبح ، همه حرم را در برگرفته‏اند و گل از گلشان شكوفا شده.

گنبد ، طلا فروشِ لحظه‏هاى عشق است. خرمن طلا را در آفتاب دم صبح به باد مى‏دهد و دل زائران را به تپش وامى‏دارد. گفتم دلِ زائران... امان از دل زائران كه در نزديك ضريح ، به آتش كشيده شده است. دل‏ها با ديدن ضريح، شعله‏ور مى‏شوند و مى‏سوزند. از زمين و زمان ، خوشى مى‏بارد. زائران و كفتران يكى شده‏اند و ناگاه... صداى نقاره‏ها فضا را درهم مى‏ريزد. آقا جان تولّدت مبارك!مارو فراموش نکن!


| +| نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 8:19 توسط رز |